پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۰

چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی

درید پیرهن نیکوئی به بد نامی

دلم به شام سر زلف توست و می‌ترسم

که باز بشکنی این آبگینه شامی

یکی که می‌برد آرام دل به شیوه چشم

چه چشم دارم ازو شیوه دلارامی

به نکهت سر زلف تو باز دم زد عود

عجب که سوخته و از سر نمی‌نهد خامی

شبی به حلقهٔ ما ذکر عصمت می‌رفت

شدند حلقه‌به‌گوش تو عارف و عامی

کی که هیچ نبردی حدیث می به زبان

البانو دید و مثل شد به درد آشامی

کمال اگر ز دهانش نیافتی کامی

مباش تنگدل و صبر کن به ناکامی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۲چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی
  2. شمارهٔ ۱۰۱۳حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی
  3. شمارهٔ ۱۰۱۴خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشی
  4. شمارهٔ ۱۰۱۵خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی
  5. شمارهٔ ۱۰۱۶خواهی که به هیچ غم نمیری
  6. شمارهٔ ۱۰۱۷دارم ز ابروان تو چشم عنایتی
  7. شمارهٔ ۱۰۱۸درین پستی گر آن مه را نیابی
  8. شمارهٔ ۱۰۱۹درین ره هرچه جویی آن بیابی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.