پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۶

خواهی که به هیچ غم نمیری

تا دست دهد پیاله گیری

می نوش به شادی و شو از او

آن دم که به دست غم اسیری

نی گفت به زیر لب همین است

اگر اهل دلی نفس پذیری

در سرزمی ات چو تاج لعل است

سلطانی و صاحب سریری

من درد کشم نه شاه و درویش

فارغ ز بزرگی و حقیری

در عشق جوانم و توانگر

غم نیست ز پیری و قیری

از سرو روان عصای پیری

شد پیر کمال بایدش ساخت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۸درین پستی گر آن مه را نیابی
  2. شمارهٔ ۱۰۱۹درین ره هرچه جویی آن بیابی
  3. شمارهٔ ۱۰۲۰دست ندارم از تو من گرچه ز پایم افکنی
  4. شمارهٔ ۱۰۲۱دگر باره تیغ جفا بر کشیدی
  5. شمارهٔ ۱۰۲۲دل رفت به باد دلپذیری
  6. شمارهٔ ۱۰۲۳دل ز باران کهن برداشتی
  7. شمارهٔ ۱۰۲۴دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانی
  8. شمارهٔ ۱۰۲۵دل شیشه ایست جای خیال تو ای پری
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.