پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۱۵

خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی

باری برم خیالی چون نیستم وصالی

ای باد کی گذارت ز آن سو مجال باشد

بیماری و نباشد دانم تو را مجالی

امروز نیست زاهد غافل ز حال رندان

کو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی

چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسه

دیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی

از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیا

گر ابرویت نماید دیوانه را ملالی

میخواست گل که خود را مالد بر آن بناگوش

آن شوخ بی‌ادب را بایست گوشمالی

همکاسه سگانت سازی من گدا را

گر کوزه‌گر بسازد از خاک من سفالی

روی نو بر نتابد از زلف سایه ای هم

داری ز سایه خود از ناز کی ملالی

دارد کمال با خود زلفش نرا مقید

دارند ماهرویان در دلبری کمالی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۷دارم ز ابروان تو چشم عنایتی
  2. شمارهٔ ۱۰۱۸درین پستی گر آن مه را نیابی
  3. شمارهٔ ۱۰۱۹درین ره هرچه جویی آن بیابی
  4. شمارهٔ ۱۰۲۰دست ندارم از تو من گرچه ز پایم افکنی
  5. شمارهٔ ۱۰۲۱دگر باره تیغ جفا بر کشیدی
  6. شمارهٔ ۱۰۲۲دل رفت به باد دلپذیری
  7. شمارهٔ ۱۰۲۳دل ز باران کهن برداشتی
  8. شمارهٔ ۱۰۲۴دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.