پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۰۸

چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داری

خال مشکین رخ رنگین لب شیرین داری

تو چه دانی ز من و حال من ای شمع چگل

که چو من عاشق دل سوخته چندین داری

بی نیازی و نیازت بمن بیدله نیست

پادشاهی و فراغ از من مسکین داری

گفتة رسم وفا دارم و آئین جفا

آن نداری سر یک موی ولی این داری

ای صبا نکهت آن زلف مگر نشنیدی

که هوای چمن و برگ ریاحین داری

دعوی زنده دلی از تو تکونیست کمال

گر شب فرقت جانان بر بالین داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۱۰چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
  2. شمارهٔ ۱۰۱۱چه لطف است این که با من می‌نمایی
  3. شمارهٔ ۱۰۱۲چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی
  4. شمارهٔ ۱۰۱۳حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی
  5. شمارهٔ ۱۰۱۴خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشی
  6. شمارهٔ ۱۰۱۵خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی
  7. شمارهٔ ۱۰۱۶خواهی که به هیچ غم نمیری
  8. شمارهٔ ۱۰۱۷دارم ز ابروان تو چشم عنایتی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.