پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸

چه نشینم که فتنه برپای است

رایت عشق پای برجای است

هرچه بایست داشتم الحق

محنت عشق نیز می‌بایست

صبر با این بلا ندارد پای

بگریزد نه بند بر پای است

راستی به، که صبر معذور است

بر سر تیغ، چون توانْ پایَست

بیخ امید من ز بن برکند

آنکه شاخ زمانه پیرای است

کار من بد شده است و بدتر ازین

هم شود، تا فلک بر این رای است

از که نالم بگو ز کارگزار

یا از آن کس که کارفرمای است

ناله دارد ز زخم، مار سلیم

مار از آن کس که ماراَفسای است

خیز خاقانی از نشیمن خاک

که نه بس جای راحت‌افزای است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰فرمان ملک چه ساحری ساخت
  2. غزل شمارهٔ ۴۱ای قوی دل به رفیع‌الدرجات
  3. غزل شمارهٔ ۴۲عیسی‌لب است یار و دم از من دریغ داشت
  4. غزل شمارهٔ ۴۳دست قبا در جهان نافه‌گشای آمده است
  5. غزل شمارهٔ ۴۴ای باد صبح بین که کجا می‌فرستمت
  6. غزل شمارهٔ ۴۵لعل او بازار جان خواهد شکست
  7. غزل شمارهٔ ۴۶دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
  8. غزل شمارهٔ ۴۷رخ تو، رونق قمر بشکست
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.