پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۶

این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم

وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم

او زلف را بر غمم، دایم شکسته دارد

من دل شکسته زآنم کاندر شکست اویم

هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات

نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم

یک شب وصال داد مرا قاصد خیالش

با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم

مانا که صبح صادق غماز بود اگر نه

این فتنه از که خاست که من هم‌نشست اویم

آوازه شد به شهری و آگاه گشت شاهی

کو عشق‌دان من شد من بت‌پرست اویم

خاقانیم که مرگم از زندگی است خوش‌تر

تا چون که نیست گردم داند که هست اویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۸نام تو چون بر زبان می‌آیدم
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۹از تفّ دل، آتشین دهانم
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۰کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۱نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۲به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۳گفتم به ری مراد دل آسان برآورم
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۴مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۵چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.