پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۴

سر زلفت چو در جولان می‌آید

به ساعت فتنه در میدان می‌آید

ز چشم کافر تو هر زمانی

هزاران رخنه در ایمان می‌آید

گل رخسار تو تا جیب بگشاد

خرد را خار در دامان می‌آید

لب لعل تو تا در خنده آید

اجل را سنگ در دندان می‌آید

ز دست ناوک اندازان چشمت

نخستین ضربتی بر جان می‌آید

در جان می‌زند هجر تو دیری‌ست

که بانگ حلقه و سندان می‌آید

دل خاقانی از تو نامزد شد

به هر دردی که بی‌درمان می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۶مرا غم تو به خَمّارخانه باز آورد
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۷مکن، کز چشم من بر خاک، سیلِ آتشین خیزد
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۸بر دل، غمِ فراقت آسان چگونه باشد
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۹شور عشق تو در جهان افتاد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۰عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۱روی تو را در رکاب شمس و قمر می‌رود
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۲دل سکهٔ عشق می‌نگردانَد
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۳تا مرا عشق یار غار افتاد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.