پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۲

دل سکهٔ عشق می‌نگردانَد

جان خطبهٔ عافیت نمی‌خواند

یک رشتهٔ جان به صد گره دارم

صبرش گرهی گشاد نتواند

گفتی به مغان رو و به می بنشین

کاین آتش غم جز آب ننشاند

رفتم به مغان و هم ندیدم کس

کو آب طرب به جوی دل راند

ساقی دیدم که جرعه بر آتش

می‌ریزد و خاک تشنه می‌ماند

بر آتش ریزد آب خضر آوخ

من خاک و اسیر باد و او داند

چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

دل ماند ز ساقیم، غلط گفتم

آن دل که نمانْد ازو کجا ماند

هان! چشم من است ساقی و اشکم

دُرد است و رخم سفال را ماند

جز ساقی و دُردی سفال و می

از ششدر غم مرا که برهاند

ای پیر مغان دل شما مرغان

آمد شد ما دگر نرنجاند

خمار شما ندارد آن رطلی

کو عقل مرا تمام بستاند

کهسار شما نیارد آن سیلی

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

خاقانی، نخل عشق شد تازه

کو دست طلب که نخل جنباند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۴دلبر آن به که کسش نشناسد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۵حُسنِ تو خیال برنتابد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۶روی تو چون نوبهار جلوه‌گری می‌کند
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۷زین وجودت به جان خلاص دهند
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۸روزم به نیابت شب آمد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۹ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۰ز خوبان جز جگرخواری نیاید
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۱خار غم تو گل طرب دارد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.