پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۰

خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد

سرگشته می‌دود به خیالش کجا رسد

چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش

دیوانه‌ای چو من به هلالش کجا رسد

خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

فتراک او بلندتر از چتر سنجری است

دست من گدا به دوالش کجا رسد

تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۲سخن با او به مویی درنگیرد
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۳دلم آخر به وصالش برسد
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۴سر زلفت چو در جولان می‌آید
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۵دل دادم و کار برنیامد
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۶مرا غم تو به خَمّارخانه باز آورد
  6. غزل شمارهٔ ۱۴۷مکن، کز چشم من بر خاک، سیلِ آتشین خیزد
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۸بر دل، غمِ فراقت آسان چگونه باشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۹شور عشق تو در جهان افتاد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.