پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۲

مرا وصلت به جانی برنیاید

تو را صد جان به چشم اندر نیاید

به دیداری قناعت کردم از دور

که تو ماهی و مه در بر نیاید

بدان شرطی فروشد دل به کویت

که تا جان برنیاید، برنیاید

تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست

برای خشک‌جانی برنیاید

به میدان هوا درتاختم اسب

به اقبالت مگر در سر نیاید

اگر روزم فرو شُد در غم تو

فرو شو گو قیامت برنیاید

بد آمد حال خاقانی ز عشقت

سپاسی دارد ار بدتر نیاید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۴دل زخم تو را سپر ندارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۵بوسه‌گهِ آسمان نعل سمند تو باد
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۶با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۷آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۸وصل تو به وهم درنمی‌آید
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۹چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۰دوست مرا رطلِ عشق، تا خط بغداد داد
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۱دل رفت و می‌ندانم، حالش که خود کجا شد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.