پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۱

که می‌گوید که من دلبر ندارم

که از زلف بتان دل برندارم

دل صدپاره‌ام را مرهمی کو

که تاب خنجر دیگر ندارم

خوشم با گلستان چشم خونین

که غیر از لاله احمر ندارم

بکش تیغ و بکش بی جرم ما را

بگو پروایی از محشر ندارم

به بالینم بیا تا بر تو ریزم

وجودی را که در بستر ندارم

ز لخت دل کنم جان را مداوا

که دارویی از این خوش تر ندارم

ننوشم بی دو لعلت ساغر می

که خون دل در آن ساغر ندارم

کشد آن ترک بر افسر اگر تیغ،

من از خاک درش سر بر ندارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۳ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم
  2. شمارهٔ ۱۴۴یاد آن شب‌ها که در زلف تو ماهی داشتیم
  3. شمارهٔ ۱۴۵یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیم
  4. شمارهٔ ۱۴۶چو ماه روی تو را در خیال می نگرم
  5. شمارهٔ ۱۴۷چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم
  6. شمارهٔ ۱۴۸وقت آن است که از خانه به میخانه روم
  7. شمارهٔ ۱۴۹عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم
  8. شمارهٔ ۱۵۰تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام
همه‌ی غزلیات ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.