پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۷

چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم

گذارم آن که بسوزد ز شعله‌اش دهنم

هر آن که سوز درون مرا کند انکار

عجب کند که ببیند به غیر پیرهنم

پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافت

که رسته لاله خونین ز دامن کفنم

گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزم

فرشته باشم و در اوج دست اهرمنم

درآن بهار که هرگز خزان نیابد دست

منم که زمزمه آموز بلبل چمنم

بگیر دست من ای باغبان که در این باغ،

ز پا فتاد سرو و شکسته سمنم

به پارس زادم و نشو و نما به چین دارم

که چین نافه زلف تو خوش تر از وطنم

تو آمدی و عدم شد وجود من یکسر

در آن مکان که تو باشی گمان مبر که منم

بیاد شمع جمال تو هر سحر، افسر

میان جمع، فروزان چو شمع انجمنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۹عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم
  2. شمارهٔ ۱۵۰تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام
  3. شمارهٔ ۱۵۱غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارم
  4. شمارهٔ ۱۵۲تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم
  5. شمارهٔ ۱۵۳به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم
  6. شمارهٔ ۱۵۴برق عشقت را، چنان در استخوان آورده‌ام
  7. شمارهٔ ۱۵۵بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم
  8. شمارهٔ ۱۵۶من دیوانه، که در حلقه عشاق توام
همه‌ی غزلیات ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.