پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۵

بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم

دامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم

کوهکن باشم و باید بکنم جان در کوه

نه چو پرویز سر رفتن ار من دارم

ره ایمان مرا، چشم سیاهی زد و رفت

من به لب، جان ز پی حسرت رهزن دارم

روی شاه پریان دیدم و دیوانه شدم

چه غم از سرزنش عاقل و کودن دارم

بهتر آن است که بیرون روم از چشم حسود

تن، که باریک تر از رشته سوزن دارم

من، به میدان تولای تو از همت عشق

همچو گو، در خم چوگان، سر دشمن دارم

افسر، آخر شودم نرم تر از قبضه موم

دل، اگر سخت تر از پاره آهن دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۷با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام
  2. شمارهٔ ۱۵۸قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم
  3. شمارهٔ ۱۵۹از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم
  4. شمارهٔ ۱۶۰ما که از صهبای جام عشق تو مستیم
  5. شمارهٔ ۱۶۱عیبم مکن امروز که دستار ندارم
  6. شمارهٔ ۱۶۲ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم
  7. شمارهٔ ۱۶۳تا به روی تو شد دیده بازم
  8. شمارهٔ ۱۶۴تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
همه‌ی غزلیات ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.