پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۱

عیبم مکن امروز که دستار ندارم

فرداست که خرقه گرو باده گذارم

ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیداد

تا لب به لب من ننهی جان نسپارم

با قامت شمشاد تو هم بانگ تذورم

با عارض بستان تو هم صوت هزارم

جز ما نتوان گفت که خورشید ببیند

تا دیده مرا هست به روی تو گمارم

خون در غم عشق تو،‌ بدان مرتبه خوردم

کز مردمک دیده بجز خون نفشارم

مانند دل گمشده خویشتن ای دوست

در زلف تو عمری است که من طعمه مارم

نتوان کنم از خون جگر، شرح غم هجر

هر نامه که من سوی تو، با گریه نگارم

جان در کفم از بهر نثار است و دریغا

افسر، نبود لایق دلدار نثارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۳تا به روی تو شد دیده بازم
  2. شمارهٔ ۱۶۴تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
  3. شمارهٔ ۱۶۵چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم
  4. شمارهٔ ۱۶۶ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن
  5. شمارهٔ ۱۶۷دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن
  6. شمارهٔ ۱۶۸تا چند جفا باما‌، یک ره ز وفا دم زن
  7. شمارهٔ ۱۶۹تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن
  8. شمارهٔ ۱۷۰اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین
همه‌ی غزلیات ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.