پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴۳

زحرف شکوه ایام لب چنان بستم

که گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم

سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبود

که من در آن شکن طره آشیان بستم

بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت

چو راه گریه گشادم در فغان بستم

نه همتست غم چشم خویش دارم گر

نظر زدیدن این تیره خاکدان بستم

خوشست درخور قدرت بلندپروازی

وگرنه منهم احرام آسمان بستم

جهان تنگ بسان دهان او هیچست

ز شوق اوست اگر دل باینجهان بستم

کسی طلسم سلامت نبسته است چو من

زحرف نیک و بد مردمان زبان بستم

نبودمور در افتادگی کمر بسته

بخاکساری روزیکه من میان بستم

شکسته بندم و آئین تازه ای دارم

بسان قرعه شکستن بر استخوان بستم

شدم ز بوسه آن خاک آستان محروم

کلیم تا ز فغان خواب پاسبان بستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۵بی‌دماغم دست رد بر وصل جانان می‌نهم
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۶بسکه می پیچد صدای ناله دل در برم
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۷عمری‌ست که یک مستی سرشار ندیدم
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۸فرصتی کو که دوای دل رنجور کنیم
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۹باغبان بیمهر و ما در اصل نخل بی بریم
  6. غزل شمارهٔ ۴۵۰گه گهر گه شرر از دیده تر یافته ام
  7. غزل شمارهٔ ۴۵۱ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورم
  8. غزل شمارهٔ ۴۵۲هم جفای دوستان هم جور دشمن می‌کشم
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.