پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱

ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه را

وز گل روی تو سامان بهار آئینه را

صبح را رشگ رخت افکنده است از چشم خویش

دیگر از خورشید ننهد در کنار آئینه را

زلف دلبند تو چون حیران خود می‌بیندش

بخشد از هر حلقه چشم سرمه‌دار آئینه را

در طریقت دل به رنگ و بوی دادن ابلهی است

کس نمی آراید از نقش و نگار آئینه را

قیمت روشندلان بنگر که در روز مصاف

شیرمردان حرز جان سازند چار آئینه را

اینچنین کز رشک رویت دست بر سر می‌زند

می‌سزد گر کس نسازد دسته‌دار آئینه را

دل مدام از گرد غم‌های تو می‌بالد به‌خویش

در دیار عشق می‌باید غبار آئینه را

برق حسنش نه همی بر خرمن ما زد کلیم

کرد خاکسترنشین چون ما هزار آئینه را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳تا خانمان ما همه بر باد داده آب
  2. غزل شمارهٔ ۴۴باده در دور غمت بسکه نشاط افزا نیست
  3. غزل شمارهٔ ۴۵کسی که مانده به بند لباس زندانی است
  4. غزل شمارهٔ ۴۶از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت
  5. غزل شمارهٔ ۴۷دل رفیقانِ رهِ خوف و رجا را دیده است
  6. غزل شمارهٔ ۴۸نوبهار آمد دگر دنیا خوش و دل‌ها خوش است
  7. غزل شمارهٔ ۴۹مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیست
  8. غزل شمارهٔ ۵۰نه همین سودای ابرویت مرا دیوانه ساخت
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.