پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

از آن چشمی که می‌داند زبان بی‌زبانی را

نکویان یاد می‌گیرند طرز نکته‌دانی را

به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی

درازی عیب می‌باشد قبای زندگانی را

نمی‌خواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتد

سپر از سینه کن تیر جفای آسمانی را

کنون کز رعشهٔ پیری به جامم می نمی‌ماند

چه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را

به سان سایه گر از ناتوانی‌ها زمین‌گیرم

ز همراهان نیم واپس بنازم سخت‌جانی را

ز رویش دیده محروم است و گوش از مژدهٔ وصلش

که دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را

دلم سیمای جنگ از چهرهٔ صلح تو می‌یابد

به آن چشمی که بیند در تغافل هم‌زبانی را

بود روزی که می در پردهٔ شب جلوه‌گر ماند

به ظلمت گر نشان دادند آب زندگانی را

کلیم الفت به خار این چمن بهتر بود از گل

که دامن‌گیریش دارد نشان مهربانی را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲چند از شرم تو باشد در نقاب
  2. غزل شمارهٔ ۴۳تا خانمان ما همه بر باد داده آب
  3. غزل شمارهٔ ۴۴باده در دور غمت بسکه نشاط افزا نیست
  4. غزل شمارهٔ ۴۵کسی که مانده به بند لباس زندانی است
  5. غزل شمارهٔ ۴۶از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت
  6. غزل شمارهٔ ۴۷دل رفیقانِ رهِ خوف و رجا را دیده است
  7. غزل شمارهٔ ۴۸نوبهار آمد دگر دنیا خوش و دل‌ها خوش است
  8. غزل شمارهٔ ۴۹مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیست
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.