پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۸

کسی که از خضر آب بقا نمی‌گیرد

پیاله را به‌جز از دست ما نمی‌گیرد

ز بی‌نصیبی اهل هنر عجب دارم

که استخوان به‌گلوی هما نمی‌گیرد

میان یک جهتان آن‌چنان نفاق افتاد

که کاه هم طرف کهربا نمی‌گیرد

به‌این دماغ که با بوی گل به‌سر نبری

چه می‌کنی که دلت از جفا نمی‌گیرد

بیا بیا که چنان بی‌تو زندگی تلخ‌ست

که موج دامن آب بقا نمی‌گیرد

نخورده پیچش و تابی به‌کام دل نرسی

گهر به‌رشته‌ی بی‌تاب جا نمی‌گیرد

درین خمار به فریاد ما رس! ای ساقی

که غیر رعشه کسی دست ما نمی‌گیرد

حلاوتی که دل از کنج فقر یافته است

چرا شکر ز نی بوریا نمی‌گیرد

حنای موسم گل تا نرفته است از دست

کلیم پای گلی را چرا نمی‌گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸۰هرگز دل عاشق ز هوس رنگ نگیرد
  2. غزل شمارهٔ ۳۸۱بیا که بیتو سیاهی ز چشم روشن شد
  3. غزل شمارهٔ ۳۸۲بعهد جور تو دل ترک آه و افغان کرد
  4. غزل شمارهٔ ۳۸۳خوش آنزمان که عتاب بهانه ساز نبود
  5. غزل شمارهٔ ۳۸۴کشش اوست که ما را بسر کار برد
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۵دوران زکار بسته اگر عقده وا کند
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۶مرد حق‌بین که بلا را ز خدا می‌بیند
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۷اقلیم دل به زور مسخر نمی‌شود
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.