پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۹

خستگان را ناوکش آرام جانی می‌شود

سینه را پیکان او راز نهانی می‌شود

بس که از سوز درون نم در نهاد من نماند

در گلو هر قطره اشکم استخوانی می‌شود

شمع گر هم‌قامتت شد، کو میان لاغرش

جلوه‌اش کی آفت هوش جهانی می‌شود

بس که دارم در نظر روز و شب آن چشم سیاه

دیده‌ام آخر که چشم سرمه‌دانی می‌شود

پیک اشکم گر رود زین سان پیاپی سوی دوست

در سر کویش ز قاصد کاروانی می‌شود

چند بینی روی ما بر خاک عجز و بگذری

از رهش بردار فرش آستانی می‌شود

در خس و خار وجودم آتش هجران مزن

کز برای مرغ، تیرت آشیانی می‌شود

آرزوی زخم تیرت بس که با خود برده‌ام

بی‌سبب چون موج بر خاکم نشانی می‌شود

نه همین از چرخ می‌آید ستم بر من کلیم

بر سرم هر ذره خاک آشیانی می‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۱لبم ز بستگی دل اگر چه وا نشود
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۲چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شد
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۳از ضبط گریه دست دل ناتوان کشید
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۴از لذت جور تو خبردار نباشد
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۵شکفت غنچه و این عقده ام بدل جا کرد
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۶به راه عشق که هرگز به سر نمی‌آید
  7. غزل شمارهٔ ۳۷۷می نشاط نه جام جهان نما دارد
  8. غزل شمارهٔ ۳۷۸کسی که از خضر آب بقا نمی‌گیرد
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.