پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۹۴

جانم ز غمت به لب رسیده ست

روزم ز خطت به شب رسیده ست

دل خسته مکن به زخم خارم

چون نخل تو را رطب رسیده ست

راهیست مرا به گنج مطلوب

هر رنج که از طلب رسیده ست

گویند ادب مده ادیبم

کز عشق مرا ادب رسیده ست

در بی سبب از سبب کنم روی

چون محنتم از سبب رسیده ست

جامی به عجم نثار کرده ست

هر نقد کش از عرب رسیده ست

در چنگ غمت به گوش جانم

صد زمزمه طرب رسیده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶چندم از خویش جدا خواهی داشت
  2. شمارهٔ ۹۷به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست
  3. شمارهٔ ۹۸در دلم زآتش تو داغ بس است
  4. شمارهٔ ۹۹نه دل بی تو ز جانی دور مانده ست
  5. شمارهٔ ۱۰۰نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت
  6. شمارهٔ ۱۰۱یار بر دیده راه کرد و گذشت
  7. شمارهٔ ۱۰۲آنچه در چشمم ز یار و طلعت زیبای اوست
  8. شمارهٔ ۱۰۳با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.