پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۳

با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ست

داغ توام ز باغ کسان خوشتر آمده ست

افسون بی غمی چه کنم کز رخ تو دور

یک غم ز دل نرفته صد دیگر آمده ست

کردی به خانه ام ز در مرحمت گذر

امروز بختم از در دیگر درآمده ست

مشکل که ایستد ز مژه خونم اینچنین

کز غمزه تو بر رگ جان نشتر آمده ست

فرسوده قالبم که دل آتشین در اوست

خاکستری نهفته در او اخگر آمده ست

گوهر خوش است و لعل خوش اما ز دست تو

سنگی که می رسد ز همه بر سر آمده ست

روشن دلم که مهبط انوار قدس بود

از صورت تو بتکده آزر آمده ست

در دفترم محاسب اوصاف دلبری

وصف خط عذار تو سردفتر آمده ست

خط لبت که در دل جامیست بسته نقش

ایمن ز شست و شو چو خط ساغر آمده ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۵یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیست
  2. شمارهٔ ۱۰۶چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت
  3. شمارهٔ ۱۰۷آن ترکمان پسر که دل ما نشان اوست
  4. شمارهٔ ۱۰۸مردم چشمم ز تو خالی بس است
  5. شمارهٔ ۱۰۹ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
  6. شمارهٔ ۱۱۰نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت
  7. شمارهٔ ۱۱۱سبزه نو که ز گلزار رخت سر زده است
  8. شمارهٔ ۱۱۲چون تو ماهی در همه آفاق نیست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.