پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶

چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت

صد دل آویخته از طرف کمر بیرون رفت

او قدم می زد و مردم همه در خون بودند

که بدان شکل خوش از پیش نظر بیرون رفت

نیست این خون روانم ز سر هر مژه اشک

جوش زد در دل من خون و ز سر بیرون رفت

منع ناصح ز غم عشق ویم بادی بود

که ز یک گوش درآمد ز دگر بیرون رفت

قطره آب که آمد به دل از پیکانش

حرقت از جان و حرارت ز جگر بیرون رفت

نیست در حلقه عشاق زبان حیرانم

کز زبانی که ازان حلقه خبر بیرون رفت

دوش در کلبه جامی ز نم دیده و آه

آتش از روزنه و آب ز در بیرون رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۸مردم چشمم ز تو خالی بس است
  2. شمارهٔ ۱۰۹ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
  3. شمارهٔ ۱۱۰نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت
  4. شمارهٔ ۱۱۱سبزه نو که ز گلزار رخت سر زده است
  5. شمارهٔ ۱۱۲چون تو ماهی در همه آفاق نیست
  6. شمارهٔ ۱۱۳هیچ کس نیست که حیران شده روی تو نیست
  7. شمارهٔ ۱۱۴بلبل چو مطربان به غزلخوانی آمده ست
  8. شمارهٔ ۱۱۵رنگ رخت ز تاب تب ای سیمبر شکست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.