پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۲

آنچه در چشمم ز یار و طلعت زیبای اوست

جای آن دارد اگر جان و دلم شیدای اوست

دارد از نور رخش شمع شبستان پرتوی

ورنه پروانه چرا زینگونه ناپروای اوست

او به کس ننموده روی و شهر ازو پر گفت و گوی

او درون پرده و آفاق پر غوغای اوست

خیمه زد سلطان حسن او به صحرای ظهور

گنبد نیلوفری یک خیمه از صحرای اوست

در حریم این چمن هرجا نشان راستی

دیده ام بالای او یا سایه بالای اوست

هرکجا آن عارض و لب ایمنی در ایمنیست

فتنه و شوری که هست از نرگس شهلای اوست

هست بر هر جزو جامی صد رقم از داغ عشق

شرح این داغ است هر حرفی که بر اجزای اوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴به خدا غیر خدا در دو جهان چیزی نیست
  2. شمارهٔ ۱۰۵یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیست
  3. شمارهٔ ۱۰۶چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت
  4. شمارهٔ ۱۰۷آن ترکمان پسر که دل ما نشان اوست
  5. شمارهٔ ۱۰۸مردم چشمم ز تو خالی بس است
  6. شمارهٔ ۱۰۹ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
  7. شمارهٔ ۱۱۰نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت
  8. شمارهٔ ۱۱۱سبزه نو که ز گلزار رخت سر زده است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.