پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۹۲

تا از گل تو سبزه برون آمدن گرفت

حسن تو ز انچه بود فزون آمدن گرفت

زنجیر بست طره تو گرد آفتاب

صد ذوفنون به قید جنون آمدن گرفت

زآب زلال خواست دل تشنه قطره ای

پیکان تو به سینه درون آمدن گرفت

در حیرتم ز دل که ز دام تو جسته بود

بار دگر به دام تو چون آمدن گرفت

ز افسونگری چه سود مرا چون تو نامدی

هر چند صد پری به فسون آمدن گرفت

رفتی و دل ز صبر و سکون نیز بازماند

چون آمدی به صبر و سکون آمدن گرفت

گفتی که آب چشم تونبود دلیل شوق

این خون ناب بین که کنون آمدن گرفت

چشمت ز غمزه تیغ بر این بی زبان کشید

ترکی به قصد صید زبون آمدن گرفت

هرجا که جامی از دل خون گشته قصه راند

از چشم مردمان همه خون آمدن گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۴جانم ز غمت به لب رسیده ست
  2. شمارهٔ ۹۵زمی تلخ سبویی که به دست آمده است
  3. شمارهٔ ۹۶چندم از خویش جدا خواهی داشت
  4. شمارهٔ ۹۷به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست
  5. شمارهٔ ۹۸در دلم زآتش تو داغ بس است
  6. شمارهٔ ۹۹نه دل بی تو ز جانی دور مانده ست
  7. شمارهٔ ۱۰۰نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت
  8. شمارهٔ ۱۰۱یار بر دیده راه کرد و گذشت
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.