پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۶

برگل از سبزه خط غالیه بویی داری

چشم بد دور چه آراسته رویی داری

چه دلاویز بود زلف تو یارب که دراو

صد دل آویخته از هر سر مویی داری

با همه نیک بود خوی تو لیکن چو فتد

با منت کار چه گویم که چه خویی داری

چشم بهبود مدار ای که دل افتاده چو من

درکف فتنه گری عربده جویی داری

گوی گفتن ذقنت را سخن بیهوده ست

گوش تا چند به هر بیهده گویی داری

بس که گلچهره اسیر تو شد و لاله عذار

چون چمن پر گل و لاله سر کویی داری

واصل کعبه شدن حد تو نبود جامی

اینقدر بس که به راهش تک و پویی داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۸روشن شبی که شمع شبستان من شوی
  2. شمارهٔ ۴۶۹از هیچ نشان داده دهانی که تو داری
  3. شمارهٔ ۴۷۰چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی
  4. شمارهٔ ۴۷۱پریرم دیدی و نادیده کردی
  5. شمارهٔ ۴۷۲گویی که منم یار تو ای جان و نباشی
  6. شمارهٔ ۴۷۳دی آن چه شکل بود که از ره برآمدی
  7. شمارهٔ ۴۷۴سبزخطا و گلرخا تازه‌بهار کیستی
  8. شمارهٔ ۴۷۵زما همی گذری و به ما نمی نگری
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.