پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۲

گویی که منم یار تو ای جان و نباشی

وز یاری اغیار پشیمان و نباشی

بیچاره من آن دم که ز گل بوی تو آید

بر بوی تو آیم به گلستان و نباشی

می میرم ازین غم که چو بینم مهی از دور

در خاطرم افتد که تویی آن و نباشی

آیم سوی میدان تو کز سر فکنم گوی

آه ار برسم بر سر میدان و نباشی

درخواب شوم پیش تو گریان و بسوزم

چون باز کنم دیده گریان و نباشی

ویران کنیم خانه آباد که باشم

آبادی این خانه ویران و نباشی

جامی ز بتان گر لقب کافری آمد

به زانکه شمارند مسلمان و نباشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۴سبزخطا و گلرخا تازه‌بهار کیستی
  2. شمارهٔ ۴۷۵زما همی گذری و به ما نمی نگری
  3. شمارهٔ ۴۷۶دل مرا ز هزار آرزو بگردانی
  4. شمارهٔ ۴۷۷ای کاش من برآن سر کو خاک بودمی
  5. شمارهٔ ۴۷۸دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی
  6. شمارهٔ ۴۷۹ماییم و خاکساری و عجز وفتادگی
  7. شمارهٔ ۴۸۰هیچ ازین مبتلا نمی پرسی
  8. شمارهٔ ۴۸۱سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آیی
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.