پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۸

دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی

دیده روشن کردمی زان روی زیبا کاشکی

خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مرا

سایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی

گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مند

وعده این دولت افتادی به فردا کاشکی

عاشقان را رخصت گل دیدن و چیدن چه سود

بودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی

کاشکی گویم مرا گشتی وصال او نصیب

بی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی

با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عاشق

در هجوم این شدی ان هر دو یغما کاشکی

نظم جامی راکه شد در وصف لطف او چو در

بودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی

هرچه خواهد باد حاصل در حریم بزم او

وز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۰هیچ ازین مبتلا نمی پرسی
  2. شمارهٔ ۴۸۱سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آیی
  3. شمارهٔ ۴۸۲مشک تر بر برگ گل سودی بلای جان شدی
  4. شمارهٔ ۴۸۳چو گرد ماه خط مشکبو بگردانی
  5. شمارهٔ ۴۸۴در کمندت به گرفتاری من نیست کسی
  6. شمارهٔ ۴۸۵بپوش خط بناگوش نازنین کسی
  7. شمارهٔ ۴۸۶بیمار تو شدم به عیادت نیامدی
  8. شمارهٔ ۴۸۷نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پری
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.