پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۵

بپوش خط بناگوش نازنین کسی

که نیست ایمن ازین فتنه عقل و دین کسی

به کین هیچکسان برمیان کمر بستی

کمر نبسته چو تو هیچ کس به کین کسی

به آن صلایه اقبال هر سری نه سزاست

مباد خاک درت صندل جبین کسی

به دستیاری دولت فلک سبیکه سیم

چو ساعدت ننهاده در آستین کسی

به خاک سوخته جانا مکن خرام مباد

رسد به دامن تو آه آتشین کسی

حریم خاص تو خواهم تمام روی زمین

نخواهمت که نهی پای بر زمین کسی

به زیر طره تو کرده جای خال سیاه

چو هندویی که نشسته ست در کمین کسی

خوش است عالم از انفاست ای صبا گویی

گشاده ای گره از جعد عنبرین کسی

بس است خاطر سحرآفرین تو را جامی

چه حاجت است درین سحرت آفرین کسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۷نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پری
  2. شمارهٔ ۴۸۸ای ز غمهای تو با مردن برابر زندگی
  3. شمارهٔ ۴۸۹ای که به شیرین سخنی نرخ شکر می شکنی
  4. شمارهٔ ۴۹۰ای سپهر از هجر یارم سوختی
  5. شمارهٔ ۴۹۱دو ساعد تو که آیین هر دو هست یکی
  6. شمارهٔ ۴۹۲ای از دو جام لعلت ما را تمام نیمی
  7. شمارهٔ ۴۹۳دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودی
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.