پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۶

چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم

وطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم

حجاب جان من آمد بدن ز صحبت او

مرا بس است همین جان بدن نمی خواهم

ز خواهش دل خود دادمش خبر گفتا

چه سود خواستن تو چو من نمی خواهم

نماند در سر من جز هوای آن سر کوی

طواف گلشن و گشت چمن نمی خواهم

چنان برآن تن نازک همی برم غیرت

که دیدنش به ته پیرهن نمی خواهم

ز بس بود کف پایش لطیف گاه خرام

رسیدنش به گل و نسترن نمی خواهم

ببند لب ز غزل جامیا که سر غمش

ترانه گشته به هر انجمن نمی خواهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۸آن عید جان کجاست که قربان او شویم
  2. شمارهٔ ۳۷۹عقل می گفت که چند است صفات تو و چون
  3. شمارهٔ ۳۸۰نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان
  4. شمارهٔ ۳۸۱جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
  5. شمارهٔ ۳۸۲رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان
  6. شمارهٔ ۳۸۳ای رخ تو جنت اهل یقین
  7. شمارهٔ ۳۸۴خوانی کشیده عشق سزاوار آفرین
  8. شمارهٔ ۳۸۵ساقی برآمد ابر بهاران
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.