پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۴

ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندم

وگر ازمن بپوشی روی از نامت زبان بندم

گرفتارم به بند عشق تو از من مشو رنجه

پی روپوش اگر خود را گهی براین و آن بندم

بلای هجر تا ناید فرو بر من کنم هر شب

ز پیچان دود دل زنجیر و در بر آسمان بندم

نهم زلفت به کف گفتی پی دفع فراموشی

برانگشتت بیا تا از رگ جان ریسمان بندم

عذارت گل ولی پست است گلبن با قدت آن به

کش از گلبن بچینم بر سر سرو روان بندم

گه قتلم کمانت را گسست از زور بازو زه

بیا کز رشته عمر خودت زه بر کمان بندم

مگو جامی صبوری پیشه کن کافتد به من آتش

اگر یک لحظه چشم از گریه و لب از فغان بندم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۶چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
  2. شمارهٔ ۳۷۷شب نیست که از شوق رخت زار نمیرم
  3. شمارهٔ ۳۷۸آن عید جان کجاست که قربان او شویم
  4. شمارهٔ ۳۷۹عقل می گفت که چند است صفات تو و چون
  5. شمارهٔ ۳۸۰نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان
  6. شمارهٔ ۳۸۱جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
  7. شمارهٔ ۳۸۲رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان
  8. شمارهٔ ۳۸۳ای رخ تو جنت اهل یقین
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.