پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۳

شب خیالت چو شود پردگی منظر چشم

تا سحر از مژه مسمار زنم بر در چشم

چشمم از لعل تو شد حقه گوهر بخرام

تا به پای تو کشم حقه پرگوهر چشم

برقع زلف برانداز که بس تاریک است

بی مه طلعت تو منزل پر اختر چشم

گر خیال رخ تو شمع ندارد در پیش

به شبستان خیالت که شود رهبر چشم

دمبدم دل ز درون چشمه خون بگشاید

تا بشوید رقم غیر تو از دفتر چشم

بعد دیدار تو چون آتش شوقم سوزد

خیزدم صد علم نور ز خاکستر چشم

چشم من جمله دهان شد که خورد خاک درت

نیست جز خاک درت قوت دگر درخور چشم

مژه گر خشک وگر تر به رهت جاروبیست

می کشم زیر قدمهای تو خشک وتر چشم

جامی امشب که خیال لب او مهمان است

پر می لعل کن از شیشه دل ساغر چشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۵مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم
  2. شمارهٔ ۳۷۶چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
  3. شمارهٔ ۳۷۷شب نیست که از شوق رخت زار نمیرم
  4. شمارهٔ ۳۷۸آن عید جان کجاست که قربان او شویم
  5. شمارهٔ ۳۷۹عقل می گفت که چند است صفات تو و چون
  6. شمارهٔ ۳۸۰نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان
  7. شمارهٔ ۳۸۱جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
  8. شمارهٔ ۳۸۲رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.