پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۲

عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم

ز آغازش نِیَم آگاه و پایانش نمی‌دانم

چو چوگان بازد آن مه جز سر مردان دین آنجا

نشاید کو کسی را مرد میدانش نمی‌دانم

گذشت آن سرو گل‌رخ دامن‌افشان بر چمن روزی

عبیر جیب گل جز گرد دامانش نمی‌دانم

صفای تن دهد راز دلش بیرون قبا آمد

حجاب من که در دل راز پنهانش نمی‌دانم

چو خواهد لب گزد خواهم نهم جان زیر دندانش

که از بس لطف تاب زخم دندانش نمی‌دانم

نخواهم فسحت باغ و مسلسل آب‌ها در وی

که بی‌دیدار او جز بند و زندانش نمی‌دانم

مسلمانی بود بهر بتان دین باختن جامی

ازین دین هرکه برگردد مسلمانش نمی‌دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۴ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندم
  2. شمارهٔ ۳۷۵مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندم
  3. شمارهٔ ۳۷۶چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهم
  4. شمارهٔ ۳۷۷شب نیست که از شوق رخت زار نمیرم
  5. شمارهٔ ۳۷۸آن عید جان کجاست که قربان او شویم
  6. شمارهٔ ۳۷۹عقل می گفت که چند است صفات تو و چون
  7. شمارهٔ ۳۸۰نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان
  8. شمارهٔ ۳۸۱جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.