پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۰

نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم

دارم امید که مبذول بود ملتمسم

من که باشم که کنم هم‌نفسی با چو تویی

اینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم

می‌روم گاه به پا گاه به سر در ره عشق

دل ازین وسوسه فارغ که رسم یا نرسم

ماندم از قافله کعبه روان باز ولی

وقت خوش می‌کند از دور صدای جرسم

جز مرا دولت ره‌بوسی این قافله نیست

هیچ غم نیست گر از کعبه روان بازپسم

به طفیل سگ کویت شده‌ام کس ورنی

از کسی دورم از آنجاست که من هیچ کسم

چند پرسی که درین باغچه جامی تو که‌ای

تو گل و سروی و در پای تو من خار و خسم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۲خیزید حریفان که به میخانه درآییم
  2. شمارهٔ ۳۲۳شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
  3. شمارهٔ ۳۲۴ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
  4. شمارهٔ ۳۲۵دردا که درآمد به درت پای به سنگم
  5. شمارهٔ ۳۲۶چو دست بی تو بدین چشم اشکبار برم
  6. شمارهٔ ۳۲۷گناه عشق بتان گرچه ساخت نامه سیاهم
  7. شمارهٔ ۳۲۸چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهم
  8. شمارهٔ ۳۲۹ای نوجوان که دل به کمند تو بسته‌ام
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.