پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۵

وه که از پای درافکند غم آن پسرم

چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم

عشق و پیری نسزد کن مدد ای بخت سیاه

تا به دود جگر از موی سفیدی ببرم

غم آن تازه جوان از غم پیریم رهاند

با غم او چو جوانم غم پیری چه خورم

گرچه از سیر مه و سال مرا عمر گذشت

آمد از دولت او نوبت عمر دگرم

پشتم از محنت ایام خمیده ست ولی

در ره عشق و وفا از همه کس راستترم

پر برآمد دلم از خون جگر غنچه صفت

جای آن دارد اگر بر تن خود جامه درم

گفتمش زود ز جامی مگذر گفت که من

عمر اویم چه عجب زانکه روان می گذرم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۷دادیم دست چو دیدی به ره خود پستم
  2. شمارهٔ ۳۱۸چون تاب نیاری که به تو دیده فروزم
  3. شمارهٔ ۳۱۹ایستاده به سر از آه دمادم دودم
  4. شمارهٔ ۳۲۰نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم
  5. شمارهٔ ۳۲۱نشان پای سگانت که بر زمین بینم
  6. شمارهٔ ۳۲۲خیزید حریفان که به میخانه درآییم
  7. شمارهٔ ۳۲۳شدم به باغ که کنج فراغتی جویم
  8. شمارهٔ ۳۲۴ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.