پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۰

نی رخ آن مه چنینم بی‌دل و دین می‌کند

هرچه با من می‌کند آن زلف مشکین می‌کند

گو چو من دست طمع زآیین دینداری بشوی

عشقبازی با چنان بت هرکه آیین می‌کند

مهرورزی چشم چون دارد کمان شوخ‌چشم

غمزه را بر مهرورزان خنجر کین می‌کند

طعن مسکینی مزن بر من که استیلای عشق

مرد را گر شاه آفاق است مسکین می‌کند

می‌خرامد آن سهی سرو و ز هرسو بیدلی

خاک پایش سرمهٔ چشم جهان‌بین می‌کند

از خدا چون مرگ خود خواهم همی‌گوید بلند

کین دعا کم کن ولی آهسته آمین می‌کند

سوی جامی دار گوش هوش کز لحن صریر

نوک کلکش نکته‌های عشق تلقین می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۲سبزه از طرف چمن می خیزد
  2. شمارهٔ ۲۱۳تو تنگ چشمی آن شوخ بین چو ناز کند
  3. شمارهٔ ۲۱۴آن سهی‌سرو چو گلگشت‌ِ لب ‌ِجو می‌کرد
  4. شمارهٔ ۲۱۵نام لبت چون به زبان می‌آید
  5. شمارهٔ ۲۱۶ناله دردناک می آید
  6. شمارهٔ ۲۱۷وقت گل خوش آن که جا بر طرف گلشن می‌کند
  7. شمارهٔ ۲۱۸شهید داغ تو فردا ز گل چو لاله برآید
  8. شمارهٔ ۲۱۹شب کجا رفتی که دور از روی تو خوابم نبرد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.