پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۶

به بستان می‌گذر وز چهره گل‌ها را خجل می‌کن

همی‌زن خنده وز لب غنچه‌ها را منفعل می‌کن

بحل کردن چه خواهی چون کشی ما را کسی بر تو

ندارد حکم، هم خود می‌کش و هم خود بحل می‌کن

نشاید منزل تو زآب و گل گاهی که می‌آیی

گذر بر دیده ره بر سینه جا در جان و دل می‌کن

مزاجت منحرف می‌بینم ای خلوت‌نشین گاهی

به کوی نیکوان کسب هوای معتدل می‌کن

لبم را با لب او متصل کردی خیال ای دل

چه جان‌افزا خیالی کردی این را متصل می‌کن

نشان پاش تا ماند پی بوسیدن ای دیده

به هر راهی که آن مه می‌رود از گریه گل می‌کن

دلت زان بت پر ای جامی به کعبه رو چه می‌آری

بدین دل روی در بتخانه چین و چگل می‌کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۸نگارا شبی همنشین باش با من
  2. شمارهٔ ۲۴۹بیا ای شهره در عشقت به شهر حسن مشهوران
  3. شمارهٔ ۲۵۰تیغ مژگان را به خون عشقبازان تیز کن
  4. شمارهٔ ۲۵۱هرگز ندیدم رسم حبیبان
  5. شمارهٔ ۲۵۲ساغر مه نو باشد خالی شده مپسند آن
  6. شمارهٔ ۲۵۳ای در دهن تنگت جلاب شکر پنهان
  7. شمارهٔ ۲۵۴ریزد شکر لبت به خط سبز در سخن
  8. شمارهٔ ۲۵۵بود خیال تو یارم چه یار بهتر ازین
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.