پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۸۰۹

داری به جان من کمین ای من کمین هندوی تو

خوی تو گر هست این چنین صد جان فدای خوی تو

گه بر در بتخانه ام گه در حریم خانقه

القصه گردم در به در دایم به جست و جوی تو

بادا ز زخم ناوکت در سینه صد روزن مرا

باشد که افتد پرتوی از آفتاب روی تو

روز و جفای چاوشان شبها و بیم پاسبان

یارب من آزرده جان کی راه یابم سوی تو

یکباره دل برداشتم از قیل و قال مدرسه

زین پس به کنج میکده ماییم و گفت و گوی تو

تا کی چو زاهد بی جهت آریم سوی قبله رو

محراب طاعت بس بود ما را خم ابروی تو

جامی کی از خاک درت محروم ماندی این چنین

گر آبرویی داشتی پیش سگان کوی تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۱۱تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو
  2. شمارهٔ ۸۱۲زهی چشم جهان بین روشن از تو
  3. شمارهٔ ۸۱۳من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو تو
  4. شمارهٔ ۸۱۴ای دل من صید دام زلف تو
  5. شمارهٔ ۸۱۵گر به پای سرو بخرامد قد رعنای او
  6. شمارهٔ ۸۱۶آن ترک نیم مست که جان شد خراب او
  7. شمارهٔ ۸۱۷غمزه ات کز سعی چشم است این همه بیداد او
  8. شمارهٔ ۸۱۸یارب از جانم ببر مهر مه رخسار او
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.