پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۷۴۲

ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین

خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین

هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمان

مه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین

توسن عقلم که از عشق بتان سر می کشد

عشوه آن شهسوار آخر کشیدش زیر زین

آن سپاهی را نبینم جز به لشکرگاه حشر

گر چنین آرد سپاه هجر بر جانم کمین

زارم از دوری خدا را ای که سویش می روی

چشم خود می بخشمت بستان و از دورش ببین

کحل دولت خواهی از میل سعادت دیده را

خاکی از پایش بجو خاشاکی از راهش بچین

کمترین بندگان جامی به یادش داد جان

هیچ کس یادش نداد از بندگان کمترین

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۴۴کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین
  2. شمارهٔ ۷۴۵پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من
  3. شمارهٔ ۷۴۶ای ز عشقت صد بلا بر جان غم پرورد من
  4. شمارهٔ ۷۴۷روزی که می سرشت فلک آب و خاک من
  5. شمارهٔ ۷۴۸نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من
  6. شمارهٔ ۷۴۹زان خط کرام الکاتبین تا خواند حسب حال من
  7. شمارهٔ ۷۵۰با یار کوچ کرده که گوید پیام من
  8. شمارهٔ ۷۵۱ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای من
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.