پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۴۶

زهی رخسار و خطت آیت لطف و ستم با هم

امید و بیم عشقت مایه شادی و غم با هم

چه گویم وصف رخسار و دهانت کان گل و غنچه

ز بستان وجود افتاده و باغ عدم با هم

برو مطرب که در چنگ غم هجران چو عود امشب

دل و جان ساز کرده ز آه و ناله زیر و بم با هم

همی راند سوار آن شوخ و از هر جانبش جانها

روان گشته که دیده ست این چنین شاه و حشم با هم

قلم بر لوح اگر حرفی نوشتی حسب حال من

ز سوز من هماندم سوختی لوح و قلم با هم

بپرس از شمع مجلس حالم ای خورشید مهرویان

که می سوزیم هر شب در غمت تا صبحدم با هم

چو جامی جان به غم باید سپرد آخر اسیری را

که افتد درد بیش از بیش و صبری کم ز کم با هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۸عاشقم بیچاره ام درمانده ام
  2. شمارهٔ ۶۴۹ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شده‌ام
  3. شمارهٔ ۶۵۰هر جا که کنم خانه همخانه تو را یابم
  4. شمارهٔ ۶۵۱بادی که گذارش به سر کوی تو یابم
  5. شمارهٔ ۶۵۲نه نامه ای که در آنجا نشان نام تو یابم
  6. شمارهٔ ۶۵۳خواهم که دمی در قدم آن پسر افتم
  7. شمارهٔ ۶۵۴به کعبه رفتم و زانجا هوای کوی تو کردم
  8. شمارهٔ ۶۵۵خیالی بود یارب دوش یا در خواب می‌دیدم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.