پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۷

نفس از درون و دیو ز بیرون زند رهم

از مکر این دو رهزن پرحیله چون رهم

دارم جهان جهان گنه ای شرم روی من

چون روی ازین جهان به جهان دگر نهم

افتاده ام به چاه هوا و هوس که راست

حبل هدایتی که برآرد ازین چهم

جامه ز غم کبود کنم چون نمی رسد

جز نیل معصیت ز خم صبغة اللهم

گر بر دلم ز داغ ندامت علامتی ست

کو گریه شبانه و آه سحرگهم

یاران دو اسبه عازم ملک یقین شدند

تا کی عنان عقل به دست گمان دهم

از من مپرس نکته عرفان که جاهلم

با من مگوی قصه الوان که اکمهم

با خلق لاف توبه و دل بر گنه مصر

کس پی نمی برد که بدین گونه گمرهم

جامی مباش غافل ازان رازدان که گفت

از جمله رازهای نهان تو آگهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۹من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم
  2. شمارهٔ ۶۲۰هستم ز جان غلامت اما گریز پایم
  3. شمارهٔ ۶۲۱من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
  4. شمارهٔ ۶۲۲شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویم
  5. شمارهٔ ۶۲۳عشق به کشور وفا داد نوید شاهیم
  6. شمارهٔ ۶۲۴بر سر کوی مغان بس بود این مرتبه‌ام
  7. شمارهٔ ۶۲۵نیستم چون یار ترکی‌گو ولی تا زنده‌ام
  8. شمارهٔ ۶۲۶مانده ام از یار دور و زنده ام
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.