پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۶

چو نتوانم که با آن مه نشینم

به چشم حسرتش از دور بینم

گهی کز خاک کویش دور مانم

مبادا جای جز زیر زمینم

نگین دولتم لعل لب توست

خیال خط بر آن نقش نگینم

ز دل در دیده منزل کن که نبود

تو را تاب درون آتشینم

کنم همچون مژه بر چشم خود جای

خس و خاری که از کوی تو چینم

به آسایش غنودن چون توانم

بلایی همچو هجران در کمینم

مگو جامی برو زین در نه آخر

سگانت را غلام کمترینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۸بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
  2. شمارهٔ ۶۱۹من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم
  3. شمارهٔ ۶۲۰هستم ز جان غلامت اما گریز پایم
  4. شمارهٔ ۶۲۱من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
  5. شمارهٔ ۶۲۲شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویم
  6. شمارهٔ ۶۲۳عشق به کشور وفا داد نوید شاهیم
  7. شمارهٔ ۶۲۴بر سر کوی مغان بس بود این مرتبه‌ام
  8. شمارهٔ ۶۲۵نیستم چون یار ترکی‌گو ولی تا زنده‌ام
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.