پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۹

من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم

ولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم

مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدی

که تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم

بگرید زار و گوید جان ازین مشکل توان بردن

جراحت های پیکان تو را با هر که بنمایم

اگر بوسیدن پای تو نتوان کاش بگذاری

که رخسار غبارآلود بر خاک رهت سایم

نشان پای من حیف است در کوی تو شادم کن

به یک وعده که از شادی نیاید بر زمین پایم

نیاید جز خیال عارضت پیش نظر چیزی

چو از خواب اجل روز قیامت چشم بگشایم

ز روی مردمی یکره بگو جامی سگ مایی

اگر چه آن چنان هم نیستم کین نام را شایم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲۱من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
  2. شمارهٔ ۶۲۲شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویم
  3. شمارهٔ ۶۲۳عشق به کشور وفا داد نوید شاهیم
  4. شمارهٔ ۶۲۴بر سر کوی مغان بس بود این مرتبه‌ام
  5. شمارهٔ ۶۲۵نیستم چون یار ترکی‌گو ولی تا زنده‌ام
  6. شمارهٔ ۶۲۶مانده ام از یار دور و زنده ام
  7. شمارهٔ ۶۲۷چشم منی و خانه تو چشم خانه‌ام
  8. شمارهٔ ۶۲۸منزل نکرده دل هنوز اندر حریم سینه ام
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.