پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱۸

بیا که وصل تو را از خدای می خواهم

بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم

به مهر روی تو با دیده ستاره فشان

نشسته شب همه شب در نظاره ما هم

خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل

نوید دولت وصلت دهند ناگاهم

گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلف

ببین درازی امید و عمر کوتاهم

اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگ

به بام و در فتد آتش ز شعله آهم

غلام پیر مغانم که فیض عامش ساخت

به یک دو جام ز انجام کارآگاهم

مگو به عشوه کزین خاک در برو جامی

که من سگان تو را کمترین هواخواهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۲۰هستم ز جان غلامت اما گریز پایم
  2. شمارهٔ ۶۲۱من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
  3. شمارهٔ ۶۲۲شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویم
  4. شمارهٔ ۶۲۳عشق به کشور وفا داد نوید شاهیم
  5. شمارهٔ ۶۲۴بر سر کوی مغان بس بود این مرتبه‌ام
  6. شمارهٔ ۶۲۵نیستم چون یار ترکی‌گو ولی تا زنده‌ام
  7. شمارهٔ ۶۲۶مانده ام از یار دور و زنده ام
  8. شمارهٔ ۶۲۷چشم منی و خانه تو چشم خانه‌ام
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.