پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۰۹

زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم

بیا که بی تو ز درد و غم فراق به جانم

غم فراق ندانم چگونه پیش تو گویم

که چون رخ تو ببینم رود ز کار زبانم

ببخش منصب فراشیم که آن سر کو را

به دیده خاک بروبم ز گریه آب فشانم

اگر ز کوی تو خاری خلد به پای سگانت

به سوزن مژه بیرون کنم به دیده نشانم

به جرم عشق تو گر می کشند گو بکشیدم

که من نهفتن این راز بیش ازین نتوانم

من آن نیم که شماری مرا ز سلک غلامان

همین بس است که داری گهی ز خیل سگانم

چو خوانم از غم تو دردناک گفته جامی

هزار سوخته دل را ز دیده خون بچکانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۱۱گل شد حریم کویت از اشک لاله گونم
  2. شمارهٔ ۶۱۲ای بی تو چو غنچه خون درونم
  3. شمارهٔ ۶۱۳ندارم وقت گل طاقت که بی تو روی گل بینم
  4. شمارهٔ ۶۱۴تو شاه مسند حسنی و من گدای کمینم
  5. شمارهٔ ۶۱۵خوش آنکه تو شب خواب کنی من بنشینم
  6. شمارهٔ ۶۱۶چو نتوانم که با آن مه نشینم
  7. شمارهٔ ۶۱۷نفس از درون و دیو ز بیرون زند رهم
  8. شمارهٔ ۶۱۸بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.