پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۶۰۷

این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم

حاش لله که بود بی تو سر زیستنم

زارم از هجر تو کو بخت که همراه صبا

خویش را چون خس و خاشاک به کویت فکنم

تا رسیدی به من آواز سپاه تو گهی

وه چه بودی به سر راه تو بودی وطنم

جان ندانم که دگر جای کجا خواهد ساخت

این چنین کز غم و اندوه تو بگداخت تنم

شد چنان قالبم از ضعف که گر درنگری

هیچ چیزی نشود دیده به جز پیرهنم

روی در کوی عدم کرده‌ای ای پیک صبا

یادگاری سخنی چند رسان زان دهنم

تاری از پیرهنش بهر خدا سوی من آر

تا بدوزند بدان از پس مردن کفنم

من که در زندگی از خیل فراموشانم

چون بمیرم که کند یاد در آن انجمنم

جامیا آنچه من از جام غمش کردم نوش

چه عجب زانکه نباشد خبر از خویشتنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۰۹زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم
  2. شمارهٔ ۶۱۰می رسد عید و کشته آنم
  3. شمارهٔ ۶۱۱گل شد حریم کویت از اشک لاله گونم
  4. شمارهٔ ۶۱۲ای بی تو چو غنچه خون درونم
  5. شمارهٔ ۶۱۳ندارم وقت گل طاقت که بی تو روی گل بینم
  6. شمارهٔ ۶۱۴تو شاه مسند حسنی و من گدای کمینم
  7. شمارهٔ ۶۱۵خوش آنکه تو شب خواب کنی من بنشینم
  8. شمارهٔ ۶۱۶چو نتوانم که با آن مه نشینم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.