پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۸

مدار آینه را در صفا برابر خویش

به دست شانه مده طره معنبر خویش

نبرده ام به می لعل دست بی لب تو

که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش

رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام

نمود عاقبت آن ناشناخت گوهر خویش

به چار بالش عزت چو جای نیست مرا

بر آستان مذلت نهاده ام سر خویش

گر آن پری گذرد فی المثل به روضه قدس

فرشته فرش کند زیر پای او پر خویش

چو هست پایه واعظ چو همت او پست

ازان چه سود که سازد بلند منبر خویش

هجوم عشق تو دیوانه ساخت جامی را

شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰۰زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویش
  2. شمارهٔ ۵۰۱من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
  3. شمارهٔ ۵۰۲چند فروزم چراغ از علم آه خویش
  4. شمارهٔ ۵۰۳کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش
  5. شمارهٔ ۵۰۴چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش
  6. شمارهٔ ۵۰۵بنمای رخ و رشک پری خانه چین باش
  7. شمارهٔ ۵۰۶دلا ملازم رندان دردکش می باش
  8. شمارهٔ ۵۰۷بی وفا یارا چنین بی رحم و سنگین دل مباش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.