پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۲

شوخی که تاجداران بوسند خاک راهش

سوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش

من کیستم که خواهم پهلوی او نشینم

این بس مرا که بینم از دور گاه گاهش

فرسوده قالب من همواره خاک بادا

بر هر زمین که باشد آمد شد سپاهش

هر کس به مهر آن خط میرد رسد به محشر

صد گونه سرخرویی از نامه سیاهش

در گلستان خوبی برگ وفا مجویید

کز خون بی گناهان پرورده شد گیاهش

من داد خود چه خواهم زان مه که نیست هرگز

چون پادشاه ظالم پروای دادخواهش

جامی ز کوی هستی بربست رخت گویی

کز هیچ سو نیاید دیگر فغان و آهش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۴نامه کز خوبان رسد تعویذ جان می‌خوانمش
  2. شمارهٔ ۴۹۵رو چو نهد به ملک دل عشق توشاه سازمش
  3. شمارهٔ ۴۹۶دل من که بس مبتلا بینمش
  4. شمارهٔ ۴۹۷تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویش
  5. شمارهٔ ۴۹۸مدار آینه را در صفا برابر خویش
  6. شمارهٔ ۴۹۹هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
  7. شمارهٔ ۵۰۰زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویش
  8. شمارهٔ ۵۰۱من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.