پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۱

آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش

لیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش

کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغ

گوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش

آمد آن کافر برون شمیر بسته دی سوار

ای بسا خون مسلمانان که شد در گردنش

خواستم گویم لباس از برگ گل می بایدش

باز ترسیدم که آزارد ازان نازک تنش

هر گهش بینم قبا پوشده بیهوش اوفتم

وای من روزی که بینم با ته پیراهنش

ای صبا با او حدیث شعله آهم بگوی

تا شود سوز درون دردمندان روشنش

شاید آن بدخو کند رحمی خدا را ای اجل

ریز خون جامی و بر خاک آن کوی افکنش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۳سر من کاش بودی خاک راهش
  2. شمارهٔ ۴۹۴نامه کز خوبان رسد تعویذ جان می‌خوانمش
  3. شمارهٔ ۴۹۵رو چو نهد به ملک دل عشق توشاه سازمش
  4. شمارهٔ ۴۹۶دل من که بس مبتلا بینمش
  5. شمارهٔ ۴۹۷تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویش
  6. شمارهٔ ۴۹۸مدار آینه را در صفا برابر خویش
  7. شمارهٔ ۴۹۹هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
  8. شمارهٔ ۵۰۰زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.