پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۰

رخت کز خط مشکین شد مزین صفحه سیمش

همانا در جفاکاری نوشتی لوح تعلیمش

فتاد اندر کشاکش دل ز چشم و ابروی شوخت

به تیغ غمزه کن جانا میان هر دو تقسیمش

متاع جان همی خواهی ز من گر خود نمی آیی

فرست از لب سلامی تا کنم فی الحال تسلیمش

منجم حکم فتح الباب اشک ما رقم می زد

روان شد سیل خون از جوی جدول های تقویمش

کمر گرد میانت گر شود چون میم خود حلقه

بود آن حلقه در تنگی فزون از حلقه میمش

لبت مهر سلیمان است و بر وی اسم اعظم خط

اجازت ده خدا را تا ببوسم بهر تعظیمش

نهادی پا به کوی عاشقی جامی ز سر بگذر

نه مرد معرکه ست آن کس که از کشتن بود بیمش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۲شوخی که تاجداران بوسند خاک راهش
  2. شمارهٔ ۴۹۳سر من کاش بودی خاک راهش
  3. شمارهٔ ۴۹۴نامه کز خوبان رسد تعویذ جان می‌خوانمش
  4. شمارهٔ ۴۹۵رو چو نهد به ملک دل عشق توشاه سازمش
  5. شمارهٔ ۴۹۶دل من که بس مبتلا بینمش
  6. شمارهٔ ۴۹۷تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویش
  7. شمارهٔ ۴۹۸مدار آینه را در صفا برابر خویش
  8. شمارهٔ ۴۹۹هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.