پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳۷

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

چرخ با قد نگون سالی کشد دامن به خون

تا شبی آرد چنین فرخنده ماهی در کنار

تخم عشرت ز آب می روید به خاک میکده

ای که داری دسترس تخمی درین مزرع بکار

تشنه لب مردیم ساقی جرعه ای بر ما فشان

خشک شد کشت ای سحاب لطف بارانی ببار

شیشه صاف ار نباشد گو سفال دردباش

رند درد آشام را با این تکلف ها چه کار

حال ما در بزم رندان از می و شاهد خوش است

محتسب بهر خدا ما را به حال ما گذار

سر فرو بردن به دلق زهد جامی تا به کی

عید شد پای خمی گیر و به عشرت سربرآر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳۹گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار
  2. شمارهٔ ۴۴۰ابشروا اذ لاح من نجد مقامات السرور
  3. شمارهٔ ۴۴۱الله الله ز کجا می رسد آن غیرت حور
  4. شمارهٔ ۴۴۲خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور
  5. شمارهٔ ۴۴۳زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر
  6. شمارهٔ ۴۴۴گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیر
  7. شمارهٔ ۴۴۵عاشقم بی دلم غریب و اسیر
  8. شمارهٔ ۴۴۶شد به زلفش دل شکسته اسیر
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.